خبرت هست که از خود خبرم نیست مرا؟

می آیی،

با همان آواز خوش نیم روز تنهایی ات

و تلاطم دلهره ای در رگ...

من قصه میشوم

بی امید تاریخ

سینه به سینه

نسل به نسل...

بیا یار،

در ضرباهنگ تند گامها،

در بانگ بی دریغ یادها و یاری ها...


بیژن نجدی

دیروزآ امروز، فردا

بسیار پیشتر از امروز
دوستت داشتم در گذشته های دور
آن قدر دور
که هر وقت به یاد میآورم
پارچ بلور کنار سفره ی من
ابریق میشود
کلاه کپی من، دستار
کت و شلوارم، ردای سفید
کراواتم، زنار
اتاق، همین اتاق زیر شیروانی ما
غار
غاری پر از تاریکی و صدای بوسه های ما
و قرنهای بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آنقدر که در خیالبافی آن همه عشق
تو در سفینه ای نزدیک من
من در سفینه ای دیگر، بسیار نزدیکتر از خودم با تو
دست میکشیم به گونه های هم

بر صفحه ی تلویزیون 


بیژن نجدی

کسی می داند؟؟؟

کسی می‌داند

شماره شناسنامه‌ی گندم چيست؟

کدامين شنبه

آن اولين بهار را زاييد؟

يک تقويم بی پاييز را

کسی مي‌داند از کجا بايد بخرم؟

هيچ‌کس باور نمی‌کند که من پسرعموی سپيدارم

باور نمی‌کنند

که از موهايم صدای کمانچه می‌ريزد

کسی می‌داند؟

گروه خون جمعه‌ای که افتاده روی پل امروز

پل حالا

پل همين لحظه

O منفی‌ست؟

A يا B؟

يا AB؟
                                             بیژن نجدی

خورشید

ديروز که می‌آمدم از نيمه‌ی دوم قرن بعد

ديدم که نور آهسته می‌ريزد

صدا آهسته می‌گذرد

آهسته‌تر بسيار

از گريه‌ی تنهايان

حتا ديدم که ريش و سبيل زمين

موهای منظومه‌ی شمسی سفيد شده است

و خورشيد با چشمانش پر از آب مرواريد

به آفتاب‌گردانی می‌نگرد

که پلاستيکی‌ست...
بیژن نجدی

ساعت

کدام ساعت شنی بهار را زاييد؟

کدام فصل پيرهنی دارد گرم‌تر از تابستانی

که من عاشق دختر همسايه‌ام

بودم؟

همان سال چه گريه‌هايی ريخت از تن پاييز

و چه ارقام خسته‌ای افتاد

از صفحه‌ی غروب ساعت ديواری؟

انگار زمستان بود که عقربه‌های همان ساعت

لغزيدند تا کنار هم

افتادند درست در جای خالی شش و نيم

و حالا من پير شده‌ام

همچنان که دختر همسايه

بی هيچ خاطره از شش و نيم.
                                 بیژن نجدی