خبرت هست که از خود خبرم نیست مرا؟
می آیی،
با همان آواز خوش نیم روز تنهایی ات
و تلاطم دلهره ای در رگ...
من قصه میشوم
بی امید تاریخ
سینه به سینه
نسل به نسل...
بیا یار،
در ضرباهنگ تند گامها،
در بانگ بی دریغ یادها و یاری ها...
بیژن نجدی
می آیی،
با همان آواز خوش نیم روز تنهایی ات
و تلاطم دلهره ای در رگ...
من قصه میشوم
بی امید تاریخ
سینه به سینه
نسل به نسل...
بیا یار،
در ضرباهنگ تند گامها،
در بانگ بی دریغ یادها و یاری ها...
بیژن نجدی
بر صفحه ی تلویزیون
بیژن نجدی
کسی میداند
شماره شناسنامهی گندم چيست؟
کدامين شنبه
آن اولين بهار را زاييد؟
يک تقويم بی پاييز را
کسی ميداند از کجا بايد بخرم؟
هيچکس باور نمیکند که من پسرعموی سپيدارم
باور نمیکنند
که از موهايم صدای کمانچه میريزد
کسی میداند؟
گروه خون جمعهای که افتاده روی پل امروز
پل حالا
پل همين لحظه
O منفیست؟
A يا B؟
ديروز که میآمدم از نيمهی دوم قرن بعد
ديدم که نور آهسته میريزد
صدا آهسته میگذرد
آهستهتر بسيار
از گريهی تنهايان
حتا ديدم که ريش و سبيل زمين
موهای منظومهی شمسی سفيد شده است
و خورشيد با چشمانش پر از آب مرواريد
به آفتابگردانی مینگرد
کدام ساعت شنی بهار را زاييد؟
کدام فصل پيرهنی دارد گرمتر از تابستانی
که من عاشق دختر همسايهام
بودم؟
همان سال چه گريههايی ريخت از تن پاييز
و چه ارقام خستهای افتاد
از صفحهی غروب ساعت ديواری؟
انگار زمستان بود که عقربههای همان ساعت
لغزيدند تا کنار هم
افتادند درست در جای خالی شش و نيم
و حالا من پير شدهام
همچنان که دختر همسايه